كتاب تازه

صفورا فکرهایش را کرده بود.

تصمیم گرفته بود یک قالیچة کوچک ببافد؛

سجاده‌ای برای پدر که نقش یک گل در زمینة سفیدش باشد.

 وقتی این فکر را با پدرش در میان گذاشت، او حرفی نزد، فقط ....