سلطان وآهو
سلطان و آهو باز نویس حکایتی ست که نشان از آزادگی مردمان این خطه دارد .
براساس این روایت ، سلطان روزی قصد شکار می کند . همراه با شکارچیان دربار به شکار می رود . سلطان آهویی می بیند و به سوی او تاخت بر می دارد . شکارچیان به دنبال سلطان می روند و هر یک در تلاش هستند تا به سلطان کمک کنند تا آهو شکار شود . یک یک از پا در آمده و از راه رفته باز می گردند . اما سلطان همچنان به دنبال آهو می تازد تا شب فرا می رسد و در جنگل تاریک تنها می ماند . اسب را به درخت می بندد و خود به بالای درخت می رود تا شب را همانجا بخوابد .
سلطان صبح سپیده از درخت پایین می اید و به راه خود ادامه می دهد که ناگاه چشمه ای می بیند و دختری زیباروی که مشغول آب بردن از چشمه است . پیش می رود . نام او را می پرسد و از او می خواهد تا نزد خانوده اش برود که دختر را خواستگاری کند .
پدر دختر شغل خواستگار را می پرسد و او می گوید من سلطان هستم . سلطان که کار نمی کند ، بلکه دستور می دهد .
پدر دختر می گوید : سلطانی و دستور دادن شغل نیست برو حرفه ای یا هنری بیاموز تا بتوانی از بازوی خودتان بخوری ...
آیا می توانید ادامه ی داستان را حدس بزنید ؟
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد