خاطره
توی مدرسه ما بچه ها دوست داشتند روزه بگیرند وصبح زبانشان را به هم نشان بدهند که آیا روزه هستند یانه.یکی از دوستانم دائم سر کلاس اجازه میگرفت وبه بهانه های مختلف بیرون میرفت وهمیشه هم لبهایش یه طوری بود .تا اینکه یکبار که بیرون رفت من هم بیرون رفتم دیدم اوتغذیه اش را بیرون گذاشته ومیخورد ومیآید بعد کمی خاک روی لبش میگذارد
روز بعد با مغلم پرورشی مان صحبت کردم اوهم در رکلاس در مورد روزه وروزه گرفتن صحبت کرد .همان
دوستم گفت خانم چرا بعضی پدر ومادر ها نمی گذارندبچه ها یشان روزه شوند ومی گویند تو طاقت نمی آوری و.....معلم ما صحبت های زیادی کرد
الان او هم هرروز با من به مسجد میآید وروزه هایش را هم گرفته است
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 21:16 توسط حمیده آخوندی
|
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد