خر برفت و خر برفت و خر برفت
علی علی سرور عالم علی كـرم گشـا علـی مشـكل گشـا عـلی
جانم به قربانت علی جون جانم به فدایت علی جون علی جون
از این راه گذران زندگی می كرد. روزی از روزها درویش غریب، غروب آفتاب به یك آبادی كوچكی رسید، خسته و كوفته. دیگر نه خودش حالی داشت و نه خرش رمقی. جلو ی آبادی یك جوی آب رد می شد. از خرش آمد پایین. سر جوی نشست و دست و صورتش را شست و خرش هم آب سیری خورد. در همین موقع میرابی از اهل آبادی دنبال آب می آمد كه دید پیرمرد خسته و ژولیده سر جوی نشسته. سلام كرد و گفت: « ای مرد! اهل كجایی؟ به كجا می روی؟» درویش غریب گفت:« مردی غریبم. دنبال رزق و روزی می گردم حالا تو ای مرد خدا، به من كمك كن و خانقاء را نشانم بده.» آن مرد گفت: « ای پیرمرد دنباله ی آب را بگیر و برو به یك باغ بزرگ می رسی كه همان باغ خانقاء درویشان است و در آنجا امشب درویش ها دور هم جمع می شوند تو هم می توانی به مجلس آنها بروی.» درویش از جا بلند شد و دنبال آب را گرفت و رفت تا به باغ رسید. خرش را در خرابه ای كه جلو ی باغ بود بست و رفت توی باغ. دید عده ای دور هم جمع هستند. خیلی خوشحال شد. یك مرتبه صدایی بلند شد: « تو كی هستی از كجا می آیی؟» درویش غریب گفت: « مرد غریبم، از راه دور می آیم.» آن مرد گفت: « من خادم خانقاه هستم. امانتی چیزی همراه نداری؟» درویش گفت: « من فقط خری دارم در آن خرابه جلو باغ بستم. تو حواست به آن باشد.» این را گفت و به طرف جمع رفت و با گفتن:« هو یا علی مدد» وارد مجلس درویشان شد.
اما بشنوید كه چه بر سر درویش بیچاره آمد این دسته درویش ها، آدم های جور وا جوری بودند هرگاه مهمان تازه واردی به آنها می رسید با او خیلی گرم می گرفتند و به هر نقشه و حیله ای كه بود سر او را كلاه می گذاشتند. یكی از این درویش ها كه خیلی رند بود و از اول زاغ درویش غریب را چوب زده بود و دیده بود كه درویش خرش را به دست خادم سپرده. نقشه ای كشید و سر درویش غریب را گرم كرد. حال و احوال او را مرتب پرسید و گفت: «هو یا علی! بگو ببینم درویش اهل كجایی؟ از كجا می آیی؟» خلاصه وقتی سر درویش خوب گرم شد، آن شخص رند و مكار، خر را دزدید و برد بازار فروخت و از پول آن سور و سات خرید و وسیله عیش و نوش تهیه كرد و آورد در مجلس میان درویشان گذاشت. درویش ها بعد از خوردن غذای مفصل و شیرینی و آجیل مفت، بنا كردند به مسخره درآوردن و شعر خواندن. یكی از درویش ها بنا كرد به خواندن این بیت:
شادی آمد و غم از خاطر ما رفت خر برفت و خر برفت و خر برفت
بقیه درویش ها هم به او جواب می دادند:خر برفت و خر برفت و خر برفت.
درویش غریب و بیچاره هم كه از دنیا بی خبر بود و خستگی از یادش رفته بود با خود می گفت: « این حتماً داستانی دارد كه در بین خودشان است.» و او هم با بقیه هم آواز شد و با صدای بلند هی می گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت.
القصه، مجلس آنقدر گرم بود كه درویش غریب اصلاً به فكر خرش نبود بعد از تمام شدن مجلس گروهی رفتند و گروهی ماندند. درویش غریب هم همان جا که نشسته بود خوابش برد. صبح وقتی از خواب بیدار شد دید هیچ كس دور و برش نیست. رفت خرش را بردارد و دنبال لقمه نانی به آبادی دیگری برود اما دید نه از خر خبری هست نه از خادم باشی. با خودش گفت: لابد خادم باشی خر را برده آب بیاورد یا چیزی بار آن كند. اما بعد از یكی دو ساعت كه سر و كله خادم باشی پیدا شد، درویش غریب دید خر همراهش نیست. پرسید: « ای مرد خدا! خر من كو؟ مگر تو او را نبرده ای؟» خادم باشی قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:« مگر دیوانه شده ای؟ كدام خر؟ » درویش گفت: « همان خری كه دیروز غروب آفتاب در این خرابه بستم و به تو سفارش كردم حواست به او باشد.» القصه خادم باشی شروع كرد به حاشا كردن و گفت:« تو یا خواب می بینی یا دیوانه شده ای؟» درویش غریب كه دیگر ناراحت شده بود دست گذاشت تو صدا و داد و فریاد كرد. خادم باشی گفت:« مرد حسابی تو با این سن و سال و با این ریش دراز خجالت نمی كشی؟ چرا داد می زنی و پرت و پلا می گویی؟ پس آن همه شیرینی و غذا كه دیشب خوردی از كجا آمده بود؟ همه از پول خر تو بود كه رند مجلس آن را به بازار برد و فروخت.» درویش بیجاره گفت :« می خواستی به مجلس بیایی و با اشاره به من خبری بدهی تا لااقل او را بشناسم و پول خرم را حالا از او بگیرم.» خادم باشی گفت:« من آمدم خبرت كنم، اما دیدم تو بیشتر از دیگران سر و صدا را ه انداخته ای و از رفتن خرت خوشحالی می كنی و با بقیه دم گرفته بودی: « كه خر برفت و خر برفت و خر برفت.»
از فروختن خرت راضی هستی.» درویش غریب گفت: « ای مرد! به خدا راست می گویی. حق با توست. من ندانسته از گفته ها و رفتار آنها تقلید كردم و به این روز افتادم.»
القصه درویش غریب دوره گرد كه دیگر كاری از دستش ساخته نبود و خرش را كه تنها چيزی بود كه در دنیا داشت، از دست داده بود راهش را گرفت و رفت و دیگر معلوم نشد چه به سرش آمد.
یادداشت: این تمثیل را مولانا با عنوان « فروختن صوفیان بهیمه مسافر را جهت سماع» در دفتر دوم مثنوی با بیانی زیبا به نظم كشیده است.

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد