دیروز که با بچه ها به مرکز رفتیم  ازحیاط مرکز دهانمون بازوهاج وواج شد وبدون هیچ حرفی وارد کتابخانه شدیم.میدونید چی ما رو این قدر شوکه کرده بود؟

همه کتابها ووسایل مرکز رو جمع کرده بودند

 گچ های قسمت هایی از دیواررو کنده بودند

 همه جا بوی رنگ می اومد.

دنبال مربیانمون گشتیم با اشاره آقای ُاساودنبال کردن صدای سرفه ها

 اونا رو توی کارگاه نقاشی لای قفسه ها پیدا کردیم.

داشت اشکمون در می اومد.

دیگه دهانمون از حالت تعجب در اومد وهمه شروع کردیم به سوال پرسیدن.

خانم راست میگن از اینجا دارید می رید؟

راست می گن می خوان اینجارو خراب کنن؟

خانم بچه ها می گفتن دیگه کانون نمی سازن و...

البته سوال های عجیب دیگه ای هم بود که از بس عجیب بودن من نمی گم..

 اونابه ما دلداری دادند وبعدگفتند مگه اطلاعیه روی دررو نخوندید؟

فعلا تا مدتی نمی تونید بیاییدکانون.

آخه ما تعمیرات داریم وفعلا کانون با این وضعیت مکان مناسبی نیست که شما بیایید.

همه سراغ کاراشونو می گرفتن ووقتی اونارو توی گاراژ بین بقیه وسایل دیدن خیالشون راحت شد.

نپرسید که ماها بعد از نیم ساعت چک وچونه زدن به چه حالی (به قول بابام) ازاونجا رفتیم.

حالا بچه های جنگ زده  بچه های بی خانمان   رو درک می کنم

فعلا خداحافظ