آه مادربزرگ...

 

زمانی که برایم قصهمی‏گفت

دهانش بوی نان تازه می‏داد

 

نگاهش آفتابی بود هر روز

به من شادی بی‏اندازه می‏داد

 

به روی دست او رگ‏های آبی

نشانی از بهاروآسمان داشت

 

همیشه دست‏هایش بر سر من

بهاری از نوازش، مهر می‏کاشت

 

جعفر ابراهیمی (شاهد)